دیشب داشتم فیلم تروا رو میدیدم و صحنه ای بود که شاه به آشیل میگه : تو هیچی نیستی و تاریخ همیشه از شاهان نام میبره و نه از سربازان !
یاد کتاب آری اینچنین بود برادر شریعتی افتادم که در کنار اهرام ثلاثه رفت سراغ خرابه هایی که برده های کشته شده در راه ساخته شدن اهرام رو اونجا بدون هیچ احترام و مراسمی پرت و دفن میکردن و نشست روی خاک و این نوشته ها برایش تداعی شد. همیشه تو فیلم ها که می بینیم یه عده سرباز مثل مور و ملخ روی زمین می افتند و کشته میشن و ما تنها چیزی که تو ذهنمون برجشته میشه قدرت و شهامت کسی است که نقش قهرمان رو ایفا میکنه و در واقعیت هم همینه خیلی راحت از کنار کسانی که بی نام و نشان گوشه ای می افتند اهمیتی قائل نیستیم . هیچ وقت فکر کردیم که یک یک این مردمانی که جونشون رو از دست میدن یه تاریخی دارن به اندازه عمرشون و یا کسانی رو دارن که دوستشون دارن و یا منتظرش هستن؟
از اول اعتراضات تو کشور ما از یک طرف قضیه حدودا بیشتر از صد نفر کشته شدن و طرف دیگه هیچ. تو عاشورا خون جوونها ریخته شد و با ماشین روی جسدهاشون لگدمال شد ( این اتفاقات شما رو یاد چه واقعه ای میندازه ) و طرف دیگه این رو توهین به عزاداری امام حسین میدونه !!
تعجب میکنم مردمان چشون شده ؟ این چه افیونیه که باعث میشه تمام حواس و تعقل و تفکر مردم یه دفعه خاموش بشه و مثل روباتها عمل کنن ؟ میخوام بدونم که اگه یکی از همین کشته شدگان عاشورا عضو خانواده های خودشون بود باز هم همین رفتار رو داشتن ؟ الان یادم اومد چرا که نه ؟ آقای روح الامینی رو یادم رفت . از عاشورا تا الان تو یه بهتی فرو رفتم که واقعا این آدمیزاد چه موجود پیچیده اییه .
و من دلم برای کسانی که معصومانه و غریبانه در این اتفاقات از بین میرن تنگ شده که نه تنها اسمهاشون به یادمون نمونده و نمی مونه یه عده ای اونا رو گوساله و بز و خس و خاشاک هم میدونن
آری اینچنین است برادر

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم دی 1388 ساعت 9:0 موضوع | لينک ثابت
از جمعه ظهر که در ممشی بودم تا بعد از ظهر تاسوعا . واقعیتش اینه که اصلا اوضاع عمومی ممشی خوب نیست . فاصله فکری اقشار مختلف خیلی زیاد شده . جوانان ممشی تفکری جدا از دیگر مردمان ممشی دارن و پیران ممشی سر در جزئیات فنی عزاداری دارند بدون هیچ تفکری . سردی محسوسی در روابط آدمها حاکمه و سرخوردگی . چندباری تنش بوجود آمده بود و چندنفری با هم درگیر شده بودن. خیلی غم انگیز بود . جوانانی که دسترسی به اطلاعات آزاد داشتن یه جور فکر و صحبت میکردن و عده ای دیگر که تفکری نداشتن و همچنان بطور عجیبی در یک فضای نامانوس درجا میزدند حالت تهاجمی داشتند و مخالفی را بر نمی تابیدند. واقعا موندم چی داره بسر مردم میاد. تصمیم گرفتم دیگه به ممشی نه بخاطر دید و بازدید که فقط بخاطر طبعتش و آب و هوایش سفر نکنم . عاشورا بعد از ظهر که رسیدم به تهران فضای تهران غم انگیزتر بود. حالت بدی بهم دست داد که انگاری نشون میداد فاجعه ای رخ داده .
نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 8:44 موضوع | لينک ثابت
دیروز غروب حول و حوش ساعت ۹ شب داشتم از اداره برمی گشتم بطرف منزل . تو سرمای این فصل زمستون که همه تون واقف هستید پسرکی هم سن و سال ایلیا ( ۳ الی ۴ سال ) در اطراف میدان هفت حوض تکیه داده به دیوار و دسته ای پاکت فال حافظ بدست خیره شده بود به روبروش. یاد بنر تبلیغاتی بزرگی افتادم که در خیابون عباس آباد نزدیک مترو نصب کرده بودند به مناسبت مراسم تجمع علی اصغرها که هماهنگ شده بود در کل کشور و حتی کشورهای خارجی. پسرک اصلا حرف نمی زد و واقعیتش این بود که اصلا نمی دونست داره چیکار میکنه . یه صورت بی حال و لپ های قرمز یه دست در جیب و دست دیگه که پاکت توش بود هم سرد و سرخ . بر میگردیم به مراسم که مادران و پدران خیلی معتقد یه سربند سبز به سرهای بچه های چاق و سیر خودشون بستن و گرم و نرم بچه به بغل به این دست مراسمات تشریف میبرن . تو ذهن پسرک چی میگذره: من کی هستم ؟ من فکر کنم باید یه مامان داشته باشم ؟ مامانم کجاست ؟ چقدر اینجا سرده ؟
مداحان دارن از علی اصغر حسین میگن و تشنگی و گلوی خشک و پسرک نگاه میکنه به آدمهایی که از سرما تو خودشون فرو رفتن و بسرعت میرن بطرف خونه هاشون که بشینن کنار بخاری هاشون تا گرم شن و اون باید بمونه و نمی دونه برای چی ؟ به پسری هم سن و سال خودش نگاه میکنه با لباس زیبا و رنگارنگ که تو بغل مادرش نشسته و سرش رو تکیه داده به سر مادرش. به خونه رسیدم در که باز میشه ایلیا میپره تو بغلم و میگه برام چی خریدی ؟ و من به دستهای گرمش نگاه میکنم و چقدر خوشحالم روزی رو به پایان بردم و دستهای پسرم گرمه . عیبی نداره که اگه دست یکی دیگه مثل ایلیا سرده
تف به روی سیاهم


نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 12:59 موضوع | لينک ثابت
درباره محرم نوشتن خیلی سخته. نمی دونم چرا ؟ شاید بخاطر اینکه همه ما در خانواده هایی بزرگ شدیم که از ابتدا حرمتی که برای امام حسین قائل بودن باعث شده بود که غیر از قصه خون و سر بریده و آب و.... دیگه فکری نداشتن .
ولی اولین باری که حقیر یه خرده بیشتر به امام حسین فکر کردم بعد از خواندن کتاب " حسین وارث آدم " علی شریعتی بود.
تو دنیایی که ما زندگی میکنیم ُ کشتار و قتل و تعرض به انسانها سابقه خیلی خیلی زیادی داره . حتی بعد از اسلام هم بین مسلمونا از این قبیل اتفاقات بسیار مشاهده شده ولی شهادت امام حسین یک اتفاق نادر بود از این جهت که یکی ازانسانها بواسطه عقیده اش بطور عجیبی خودش و خانواده اش رو برد به مسلخ حماقت انسانی . برای من تشنه شدن و علی اصغر و سر بریده در درجه دوم این حماسه قرار داره و حتی پایین تر . چون وحشیانه تر از این کشتار در عالم بوده و هست . اینکه یکی در برابر زور و تزویر ایستاده خیلی با ارزش تره . اعتقادم اینه که حسین دقیقا در برابر دروغ ایستاده و دریغ که الان چیزی که ما در جامعه باهاش روبرو هستیم دروغه محضه و ما خیلی راحت از کنارش میگذریم و از حسین افسانه ای ساختیم و یکی دوماه در سال لباس سیاه برای کسی می پوشیم که سپیدترین انسانهاست . به مراسمات عزاداری در ممشی و یا جاهای دیگه نگاه کنید. هرساله یه عده آدم منفعل جمع میشیم تو ممشی وهر ساله یکی سنج بزرگ می خره ُ یکی طبل میخره که تصورشون اینه که اگه هرچی صدای دسته روی و طول و عرض دسته ها بیشتر باشه کلفتی شفاعت برای برگزارکننده ها بیشتره . عجبا
جای دوری نمیرم همین ابوی بنده که امسال نیت کرده یه بلندگوی دستی برای دسته ممشی بخاطر نذری که کرده خریداری کنه و هیچ رقمه با این قضیه کنار نمی آد که هزینه این بلندگو حداقل با این شرایط اقتصادی که داره مردمان طبقه متوسط به بالا رو جر و واجر میده ُ میتونه یه خانواده مستمند رو خوشبینانه یه هفته سیر کنه . خاصیت این بلندگو برای امام حسین چیه ؟ اینه که یه عده دیگه ( اینجور که من تا حالا درک کردم ) تو صف می ایستن و چنان با غروری پشت این بلندگوها نوحه های سخیف و مبتذل تلاوت میکنن و بعد از اتمام کارشون چنان شیفته خودشون میشن که فکر میکنن مردمانی که اونها رو در حال مداحی دیدن تصور می کنن مداح در بهشت برین در کنار حسین و یارانش قدم میزنه . احساس من اینه که درصد بالایی از شرکت کنندگان در مراسم امام حسین یه جورایی دارن از اینکه دیده بشن ارضاء میشن. چون بعد از عزاداری هیچ تغییری در فکر و عمل مون حاصل نمیشه و همچنان به رفتار مزورانه و تهوع آور گذشته مون ادامه میدیم . این عمل خیلی وحشتناکه . وقتی گلسرخی کمونیست و گاندی حسین رو سرمشق خودشون قرار میدن و تا دم مرگ رو آرمان هاشون می ایستن به تصور من شناخت شون از حسین بیشتر ازما مسلمون های عوامه که برای ایستادن در جلوی دسته ها ازهم دیگه سبقت میگیریم .


نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 10:0 موضوع | لينک ثابت
تو عروسی قاسم پسرخاله محسن هم تشریف داشتن . این فرد یکی از جوانان قدیمی به ظاهر بی حاشیه ممشی بوده و هست . کسی که اولین بار با ایشون ملاقات کنه تصوری که براش بوجود میاد مثل تصور طفلان مسلمه . از بس این آدم مظلومه . خیلی آروم حرف میزنه و خیلی حرکاتش اسلوموشنه . ولی در پس این شخصیت آروم یه شخصیت دیگه ای وجود داره که با ظاهرش صدوهشتاد درجه متفاوته . یعنی اگه ایشون بین دوستان وهمسن و سال های خودش قرار بگیره چنان افکار پلیدی ( درقالب شوخی کردن ) اونو احاطه میکنه که کسی که در صید شوخی های شهرستانی اون بیوفته تا حد مرگ پیش میره . اجازه بدید مثالی بزنم :
در قدیم محسن یکی از اولین کسانی بود که دارای نیسان بود تو ممشی . خوب بالطبع مردم ممشی برای جابجا شدن و یا حمل و نقل هیزم و بار .... به ایشون مراجعه میکردند. یه بار محمدعلی محمدپور ننه مرده به همراه محسن برای آوردن هیزم میرن بطرف عسل و وقتی هیزم رو بار میزنن ممدلی برای کاری از ماشین دور میشه و هنگامی که به سمت ماشین برمیگرده از دور می بینه نیسان محسن لبه یه پرتگاه بصورت اریب پارک شده و خود محسن هم دمرو نزدیک نیسانش افتاده .( این لحظات رو تصور کنین با قیافه ممدلی ) از همون دور شروع میکنه به صدا کردن محسن : محسن محسن ( یواش ) محسن محسن ( بلندتر ) محسسسسسسن محسسسسسن ( باگریه ) آقا مثل چی میدوه طرف محسن و آغوش کشیدن اون که محسن طاقت نمیاره و شروع میکنه به خنده و شما تصور کنید قیافه ممدلی رو که باصورتی مثل گچ افتاده و تا بیست دقیقه یا نیم ساعت هنگ کرده بود و از این واقعه به بعد ممدلی دیگه بچه دار نشده !!!!!!
بزارید یه مثال دیگه بزنم : همدوره ای های محسن رسم داشتن ( الان هم فکر میکنم ادامه میدن ) که هر وقت بنا به مناسبتی دور هم جمع شدن یه غذایی و یا گوشتی تهیه میکنن و شبی رو در جنگلهای اطراف ممشی سپری میکنن . یه شب که امین شیرزاد بیچاره هم باهاشون بود پرویز سوادکوهی و همین محسن معلوم الحال ذهن خبیث شون بکار میوفته که امین رو (معذرت میخوام) پاره کنن . آقا یکی با امین میره ممشی وسیله ای رو بیارن و بقیه هم که در نزدیکی امامزاده علی اطراق کرده بودند منتظر موندن تا امین بیچاره از ممشی برگرده . امین که از بالاکچب داشت نزدیک امامزاده میشد محسن و یاران خیر ندیده افتادن تو جاده بالاکچب و با تمام قوا شروع کردند به داد و بیدادکردن که : پرویز آ پرویز پرویز ..............وقتی رسیدن به امین با گریه و زاری داد میزدن که پرویز با ماشینش ( پرویز قدیما یه لندرور داشت ) از دره های بالاکچب سقوط کرد به شنی دره . حالا تصور کنین قیافه امین شیرزاد رو که فریاد زنان که : خرزاه آ مه خرزاه ................. با تمام قوا سرازیر شده بطرف شنی دره و همینطور که این بدبخت مثل جت به پایین میرفت آقایون ( محسن و پرویز و دوستان ) از اون بالا ایستاده و کر کر خنده سر داده بودن .
بعله دوستان این داستانها بخش کوچکی از شخصیتهای متفاوته این داداشمونه ( محسن ) . خلاصه بگم خیلی گول ظاهر این بشر رو نخورین . حالا از شوخی بگذریم پسرخاله محسن یکی از قابل احترام ترین افرادیه که من تو عمرم دیدم و خلقیات فوق که عرض کردم باعث شده محسن خان یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ تربن افراد ممشی باشه .
پینوشت : این خاطرات رو خودشون برامون تعریف کردن و چندسالی از این وقایع میگذره و اگه چیزی اضافه و یا کم شده به ذهن ناقص بنده ببخشید.
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 12:47 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
سلام
ممشی یه جاییه تو شهرستان سوادکوه ، یه جاییه اون بالاها که دیگه راه به اونجا ختم میشه ، یه جایی که فقط و فقط صدای باد میاد و صدای پرندگان ، یه جایی که آدماش مثل طبیعت هستن
فهرست اصلي
پيوندهاي روزانه
چالش
ممشی کرد
محمدحسین آستین
محمد نوری زاد
مصطفی ربیعی
مهدی بازیار
مسیح علی نژاد
تورجان
سایت آپلود
شراگیم
مجید ربیعی
نوشته هاي پيشين
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
طراح قالب
POWERED BY